تبليغاتX
رقص مرگ
دروغ را به سبک خود گفتن بهتر از حقیقتی است به تقلید از دیگری " داستایوفسکی"

زندگی حادثه بزرگی است برای نطفه
و جهان شوخی عظیمی که طنز تلخش
قهقهه ای دیوانه وار را به انتظار می نشیند
هنرش
سر تعظیم را به فرود می آورد

 

+ نوشته شده در  ساعت 1:51 PM  توسط گلنار  | 


عقربه را برای لحظه ای سکون می شکنم
ریتمش در خورشید به جریان در می آید
پرده را می کشم
خون در رگانم می رقصد
ضربان در گوشم می پیچد

+ نوشته شده در  ساعت 11:35 AM  توسط گلنار  | 


شب که بود انقدر به آسمون خیره شد و دنبال ستاره اش گشت که صبح شد و یه انتخاب بیشتر براش نمونده بود !


دیروز وقتی دخترک کادوش رو باز کرد من از پشت شیشه کافی شاپ لبخند پهن تری از اون زدم ! خوشحالم معشوقی ندارم تا من رو یک گوسفند که لبهاش رو به موجود گوسفندتری زیر یه قلب گنده چسبونده ببینه !


وقتی با اون لبخند به من خیره می شی
نمی خوام بدونم در موردم چی فکر می کنی
ولی نگرانم تو بفهمی من در موردت چی فکر می کنم!

+ نوشته شده در  ساعت 11:26 AM  توسط گلنار  | 

انقدر با افتخار گفتی تاحالا جلوی پای هیچ دختری نگه نداشتی که یادم رفت ماشین نداری!


شامت روی میز سرد می شه و من با نگرانی اینکه تصادف کرده باشی از حقیقت فرار می کنم!


آرایشت رو که پاک کردی
لنزها و کلاه گیست رو که در آوردی
فهمیدم چرا اصرار داشتی بگم عشقم پاکه!

 

+ نوشته شده در  ساعت 6:33 PM  توسط گلنار  | 



بغض گلوم رو گرفته
و من خفه می شم
یادم رفته بود بهت بگم
این اطراف باشی نمی تونم گریه کنم

+ نوشته شده در  ساعت 4:7 PM  توسط گلنار  | 

آغوشت مرا از سردی افکارم می رهاند
دنیایی که برایم به تصویر می کشی نگاهم را گم می کند
 نمی دانی
صدای بیرحم تازیانه زندگی را می شنوم

+ نوشته شده در  ساعت 5:35 PM  توسط گلنار  | 

بیست سالم شد
و هنوز
با نگاه دختر آینه بیگانه ام
لمس زندگی برای دستانم نا ملموس است
و  هرشب از غروب آفتاب تعجب می کنم

+ نوشته شده در  ساعت 6:28 PM  توسط گلنار  | 

می رم
تصمیم گرفتم که برم
آره می رم
می رم
و دیگه بر نمی گردم
می رم
و می رم
هی دارم می رم !
مثل اینکه برات اصلا مهم نیست
پس می مونم
نه ازم نخواه که برم
من می مونم

 

+ نوشته شده در  ساعت 10:33 PM  توسط گلنار  | 

طعم گس عاشق شدن را چشیدم

پیش خودمان بماند

                    مزخرف است !

+ نوشته شده در  ساعت 4:15 PM  توسط گلنار  | 

 

نمی خواهم

نه آغوشت را برای گریه کردن

نه خنده ات را برای لبخند زدن

و چشمانت را برای مسخ شدن

تکرار روزهای آینده

از دقایق یکنواخت به تو پناه می آورم

 

+ نوشته شده در  ساعت 4:30 PM  توسط گلنار  |