بیا برقصیمکه در این خراباتگریستنگرد و خاکی هم بلند نمی کند
دیشب اندوه را در سینه ام خاک کردم
تا صبحبر مزارشآوازی در گلویمپرپر می زد
ضربه می زنی با لبخندخورد می شوم سردخاموشمتا فرو نریزم
نبودنت دردیستبودنت مرهم نیست
مرد است که می گریداو که می هراسد از گریستننامرد است