
سالها
سیمرغی افسانه ای بودم
عاشق، شعله ور، بلند پرواز
با دلی خونین
آتش می گرفتم
و باز از خاکسترم بر می خاستم
عاشق می شدم، شعله ور، بلند پرواز
با دلی خونین
روزی
آتش گرفتم
خاکستر شدم
خاکستر ماندم
تا ابد
خاکستر خواهم بود
در فضا معلق
آرام
آرام
آرام...
دخترکم
با لالایی هایم بخواب
که تمام سیمرغهای افسانه ها روزی
می سوزند و بر نمی خیزند
چه بدانیم چه ندانیم
چه بخواهیم چه نخواهیم
دخترکم
با لالایی هایم بخواب
که پایان تمام افسانه ها خاکستریست