داستان اخلاقی
روزي گوسفندي بود كه داشت مي چريد و فكر مي كرد " هورااا آخ جوون من چقدر چوپون جون رو دوست دارم كه نمي ذاره گرگا من رو بخورن !"
چوپون جون زيره درخت خواب بود . خواب بدي مي ديد . خواب مي ديد گوسفندشو گرگا خوردن و مهموناي شب عيد شام ندارن.
نتيجه اخلاقي شو ديگه مي ذارم به عهده خودتون
+ نوشته شده در ساعت 9:1 PM توسط گلنار
|