ترجیح میدم در حق یه آدم بخشنده بدی نکنم چون با اون لبخند لعنتی و احساس مزخرف فداکاریش بدجوری من و از خودم بیزار می کنه!
می خوام برات قشنگترین داستانی رو بگم که همه توش شاد باشن:
یکی بود یکی نبود
مامان ! اگر یکی نباشه می شه شاد بود؟ اگر یکی باشه بازم می تونه شاد باشه ؟
...
با یه داستان که همه توش تقریبا شادند چطوری ؟
ما جرای داستانی که می خواهم با هم بنویسیم:
هردو قهوه دوست دارند. سیگار را ترک کرده بودند ولی این روزها اگر نخی پیدا کنند پکی عمیق می زنند.
سرباز اول : همسری دارد و 2 کودک . رستوران دار است و کتاب زیاد می خواند. بسکتبال ورزش مورد علاقه اش است.
سرباز دوم : مجرد است. تنها در همسایگی مادرش زندگی می کند. گیتار می زند گاهی می نویسد و موسیقی گوش می کند.
شرایط :
بوی آتش و خاک می آید. در خرابه ای روبروی هم قرار می گیرند.
از روی آرمانءدفاعءحملهءلذتءترسء تردیدءاجبارءغریزه
هرچه که هست نتیجه تیریست که شلیک می شود. گوشتی که شکافته می شودء بافتهایی که متلاشی می شودو قلبی که دریده ء انسانی که به خود می پیچد و خون استفراغ می کند. در انتها میمیردء سخت هم میمیرد..
انتخاب اینکه تیر به کدامیک می خورد با تو ! تنها کمکم که برای رهایی از سردرگمی اضافه کردن یک تیر دیگر به ماجراست !
این مطلب آخرم موضوعش نزدیک به داستان آخر مهسا: http://mahra.blogfa.com شده. به نظر من دو تا داستان آخر وبلاگ کسری و مهسا خیلی جالب بودن.