آرام بودی
  در چشمانت
مرگ می رقصید
رازی به تو گفت
  و دستانت
شهوت زنده بودن را خفه کرد


و من
تا ابد   محکوم به تنها رقصیدنم
  دستانم
هنوز می خواهند روی کمر تو آرام گیرند
  و گردنم
هرم نفسهای تو را می طلبد